یه مرحله ای تو زندگی هست که از نفرت هم بدتره دیگه سِر میشی دیگه هیچی واست مهم نیست چه طرف بخواد بهت توجه کنه چه نخواد بکنه، تو رو ببینه یا نبینه اصلا مهم نیست.تو جنگاتو کردی تلاشتو کردی حرفاتو و خواسته ها تو گفتی نه یک بار که صد بار نه به یک زبون که به صد زبون ولی دیگه طرفت نمیخواد ببینه نمیخواد اونی باشه که تو انتظار داری دیگه اون نقطه میشه شروع یه زندگی جدید همه چیو رها میکنی نسبت به همه چی بی اهمیت میشی دیگه اینکه تو خونه لام تا کام حرف نمیزنه ولی تو جمع بگو بخند داره ذره واست مهم نیست دیگه اینکه برا بقیه کار انجام میده و کارشون رو راه میندازه ولی تو براش وجود خارجی نداری مهم نیست.ولی به نظرم ته دلت یه نقطه سیاه بزرگ درست میشه که حتی اگر بخواد بیاد سمتت مثل پلی که شکسته نمیتونی یعنی نمیخوای که دلت رو باهاش صاف کنیازش متنفر نیستی بهش علاقه ای هم نداری میشه واست مثل یک رهگذر که تو خیابون از کنارت رد شدهامیدوارم هیچوقت تجربش نکنین
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 9:43  توسط zara
|
برچسب:
نویسنده: هستی پارسامنش
تاريخ: شنبه
31 تير
1402 ساعت: 1:39